تبليغاتX
.

گر نشان زندگی جنبندگی ست

خار در صحرا سراپا زندگی ست

هم جُعَل زنده ست هم پروانه لیک

فرق ها از زندگی تا زندگی ست

                              (لا ادری)

 

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 9:0 نويسنده سامان سپنتا |

روزی این حنجره آوازی داشت

به افق پنجره ی بازی داشت

قفس سینه اگر می شد باز

مرغ این غمکده پروازی داشت

شب همه شب به نوا سر می کرد

روز با زمزمه آغازی داشت

نغمه در نغمه غزل می پرداخت

پرده در پرده دل سازی داشت

دم که می زد ز نیستان می زد

نای و نی در گره رازی داشت

شاخه در شاخه هم آغوش نسیم

چون شباو یز شب آوازی داشت

غصه با جام جهان بین می گفت

قصه با مست سراندازی داشت

مرغک من شده خاموش ای کاش

این سرانجام سر آغازی داشت


"مشفق کاشانی"
+ تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 19:49 نويسنده سامان سپنتا |
...

آن که در خونش طلا بود و شرف

شانه ای بالا تکاند و جام زد

چتر پولادین ناپیدا به دست

رو به ساحل های دیگر گام زد

 

در شگفت از این غبار بی سوار

خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم

آب ها از آسیا افتاد لیک

باز ما با موج و توفان مانده ایم

 

هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

زآن چه حاصل ؟ جز دروغ و جز دروغ؟

زین چه حاصل؟ جز فریب و جز فریب؟

 

باز می گویند فردای دگر

صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه ای پیدا نخواهد شد امید

کاشکی اسکندری پیدا شود

 

                         (م . امید)

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:12 نويسنده سامان سپنتا |
خیز و در کاسه ی زر ، آب طربناک انداز

پیش تر زان که شود کاسه ی سر ، خاک انداز

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 22:42 نويسنده سامان سپنتا |
هیچ مرغی ، اشتری را بی خرد!

رسم مهمانش به خانه می بَرَد

چون به خانه ی مرغ ، اشتر پا نهاد

خانه ویران گشت و سقف اندر فتاد 

                                "مثنوی مولوی"   

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 19:6 نويسنده سامان سپنتا |

مجموعه شعر سپید "پر کاه" اثر خانم پرستو ارسطو را از اینجا دانلود کنید






+ تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 14:59 نويسنده سامان سپنتا |

و فنجان بود و

فنجان بود و

فنجان بود و

فنجان بود و

فنجان بود و

فنجان بود و

فنجان بود و

فنجان بود

{صدای سی دی خش دار می آمد

- نمی چرخید گویا تا بگوید ها کمی چرخید }:  بعدش استکان در زیر فنجان بود و بی جان بود و

بی جان بود و

بی جان بود و

بی جان بود و

بی جان بود و

فنجان دسته اش را دست آن زن داده بود و 

داده بود و

داده بود و  

داده بود و

داده بود و

داده بود و

داده بود و همچنان می داد و می رقصید

و سی دی همچنان یک ریز و پی در پی تپق می زد 

تپق می زد

تپق می زد

تپق می زد

تپق می زد

تپق می زد

تپق می زد...

+ تاريخ شنبه چهارم تیر 1390ساعت 8:11 نويسنده سامان سپنتا |
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند بر این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز "خیام "

به این رباعی نگاه کنید و ببینید که با وجود هزار سال فاصله ی زمانی ، فضای تصویری ارائه شده در آن چه اندازه امروزی به نظر می رسد گویی شاعری از همین حوالی آن را سروده است : تشبیه ما باشندگان این هستی هزار تو ، به لعبتک (عروسک خیمه شب بازی) و فلک به خیمه شب باز ، که ما را از صندوقش بیرون می آورد و بر بساط هستی ما را به بازی می گیرد و بعد کوتاه مدتی باز به درون صندوقش باز می گرداندمان اگر تصویری به غایت امروزی نیست پس چیست؟ طراوت و تازگی از سرتاپای این تصویر خلق شده در هزار سال پیش موج می زند
  این است راز ماندگاری خیام نیشابوری
+ تاريخ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 18:16 نويسنده سامان سپنتا |

نگاهی كوتاه به ریشه های گفتمان شعری در دهه های 70 و 80 ـ ادبیات امروز در پیوند با موج سوم تجدد

علیرضا بهنام
 

تجدد ایرانی از مرحله ی مصرف کنندگی خارج می شود تا آرام آرام مهارت تولید تفکر را بیاموزد. و این برای ملتی که چند صد سال را به پخته خواری و درگیری با سنت گذرانده است دستاورد کمی نیست.




علیرضا بهنام، شاعر، روزنامه نگار، و مترجم، زادۀ سال یکهزار و سیصد و پنجاه و دو خورشیدی در تهران و دانش آموختۀ مترجمی زبان انگلیسی، کارگردانی سینما و مهندسی عمران در ایران است.
وی در درازای حرفۀ روزنامه نگاری خود، مسئولیت و دبیری فصل های ادبی-فرهنگی نشریات متعددی را در درون کشور به عهده داشته است.
آقای بهنام در حال حاضر ساکن تهران است.

*****

نگاهی كوتاه به ریشه های گفتمان شعری در دهه های 70 و 80
ادبیات امروز در پیوند با موج سوم تجدد

علیرضا بهنام



تردیدی نیست که تغییر نگاه به شعر در یک دوره ی زمانی محصول تغییر معرفت شاعر و مخاطبان او از جهان پیرامون است. هر چه این تغییر شدید تر باشد لزوم توضیح دادن درباره ی آن برای آشنایی هر چه بیشتر مخاطبان بیشتر می شود . با این همه بررسی رابطه ی این تغییر با افق فکری و فرهنگی به وجود آورنده ی آن اهمیتی انکار ناپذیر دارد که امروز در این مجال به ان می پردازیم.
شعر هر روزگاری یکی از مهم ترین مکان هایی است که گسست های معرفتی را در خود آشکار می کند. شعر زمان ما نیز از این قاعده برکنار نمی تواند باشد. بنابراین شاید بهتر باشد برای درک چیستی شعر در افق فهم انسان امروزی به تشریح گسست ها و تفاوت های معرفت امروزین انسان ایرانی با آن چه در گذشته معمول بوده است بپردازیم . این بررسی ما را یاری خواهد کرد تا به برخی پرسش ها درباره ی چرایی تغییر در شیوه ی نگاه به سرایش شعر پاسخ دهیم.
پایان جنگ و آشوب های اجتماعی در نیمه ی دوم دهه ی 60 گریزگاهی است که اغلب از آن به عنوان نقطه عطف پیدایش گسست در فهم انسان معاصر ایرانی از جهان یاد می کنند. ما این مقطع را سراغاز موج سوم تجددخواهی در ایران می دانیم و برای اثبات این سخن شنونده را به دو مقطع دیگر از تاریخ معاصر ارجاع می دهیم که فضای اندیشه در ایران همزمان با باز شدن درهای ترجمه به کار جذب محصولات فرهنگ جهانی پرداخته است. یکی از این دو مقطع حول و حوش انقلاب مشروطه است که شاید اولین تماس جدی و تاثیر گذار متفکران ایرانی با سپهر اندیشه ی پس از رنسانس در اروپاست.
در این مقطع است که تجددخواهی به عنوان نیازی از درون جامعه ی کتاب خوانده ی ایرانی سربلند می کند و رفته رفته در ادبیات و خاصه شعر نشانه هایی از ان دیده می شود. تجددخواهی آن روزگار به شدت از مفاهیم برآمده از انقلاب فرانسه که از طریق بازشدن باب مسافرت به اروپا و گشوده شدن دارالفنون در اوایل عهد ناصری به ایران وارد شده بود متاثر است و به همین دلیل توجه به بهبود زندگی بشر، زدودن خرافات و به رسمیت شناختن جهان فردی انسان در برابر جمع خواهی سنتی مذهب از جمله ویژگی های برجسته ی ان است. در این مقطع بیرون آمدن کتاب خوانی از انحصار طبقه ی اشراف وضع جدیدی را ایجاب می کند که در آن شاعر خود را با توده ی مردم همسخن می یابد و به همین دلیل شاعران این دوره در عین حفظ قالب سنتی شعر تلاش می کنند گونه ای نظم سیاسی و تعلیمی را سامان دهند که بتواند بر اذهان توده ی مخاطب تاثیر گذاشته و مفاهیم مورد نظر آنها یعنی خردگرایی ، قانون مداری و توجه به زیست این جهانی به جای عرفان زدگی را به عموم القا کند. نخستین تناقض جدی در عرصه ی فرهنگ بومی ما نیز درست از همین زمان است که کم کم چهره نشان می دهد.مدرنیزاسیون اروپایی که محصول ظهور مفهوم سوژه ی انسانی در اندیشه ی غربی است و در نقطه ی مقابل وحدت گرایی و گروه محوری شرقی قرار می گیرد نزد متفکران مشروطه اهمیتی در خور نیافته و به جای آن تبعات عملی اش مانند عرفی شدن قانون و جدایی نهاد مذهب از نهاد دولت و ورود مظاهر زندگی صنعتی به زندگی مردم مورد تاکید قرار می گیرد. به این ترتیب انسان ایرانی مظاهر زندگی غربی را وارد می کند بدون آن که فلسفه ی آن نوع زندگی را پذیرفته باشد. همین نکته را در شعرهای آن روزگار نیز می توان به وضوح مشاهده کرد. نگاه شاعر مشروطه بیش و پیش از آن که به خود به مثابه سوژه ی انسانی باشد به جامعه ای است که می خواهد آن را با شتاب به سمت مظاهر زندگی اروپایی پرتاب کند اما نمی داند چرا. به همین دلیل در بخش مهمی از شعر مشروطه تناقضی عجیب میان دایره ی واژگانی شاعر با فرم های کلاسیکی که شعرها به خود گرفته اند مشاهده می شود.
در نخستین نمونه های این رویکرد جدید شعری یعنی زمانی که هنوز خط مشخصی میان مذهب سازی و خرد جدید وجود ندارد شاعری مانند طاهره قره العین پدید می آید که از مفاهیمی چون خرد و منطق برای تبلیغ آیین خودساخته سود می جوید در نمونه ای از این اشعار می خوانیم

آمد زمان راستی کژی شد اندر کاستی
آن شد که آن می خواستی از عدل و قانون و نسق
شد از میان جور و ستم هنگام لطف است و کرم
ایدون بجای هر سقم شد جانشین قُوت و رمق
علم حقیقی شد عیان شد جهل معدوم از میان
برگوبشیخ اندر زمان بر خیزوبرهم زن ورق (1)

در نمونه ای دیگر ، این بار از آثار ادیب الممالک فراهانی تضاد میان واژه های غربی با قالب قدمایی شعر است که از خلال تجربه ی رویارویی او با مظاهر زندگی غربی رخ می نمایاند و شکلی طنزامیز به خود می گیرد که از مقصود اولیه ی شاعر بسیار دور است

ای رسول هاشمی بردار سر اسلام را بین
نالد از عیسی زسویی و از حواریون زیك سو
باد از جایی خرابم می كند باران زجایی
كنت از سویی كبابم میكند بارون ز یك سو(2)

همین تضاد را در اشعار دیگر شاعران آن عصر نیز به انحاء مختلف می توان دید از جمله در شعرهای تبلیغی پس از مشروطه که نقش مقالات تند سیاسی را بر عهده گرفته و با نزدیک شدن به گفتار روزمره ی مردم کوچه و بازار اهدافی غیر از تولید زیبایی را نزد شاعرانشان به نمایش می گذاشتند. در نمونه ای از این شعرها از زبان سید اشرف الدین گیلانی ملقب به نسیم شمال می خوانیم

حاجی! بازار رواج است رواج
کو خریدار ؟ حراج است حراج
میفروشم همه ایران را
عرض و ناموس مسلمانان را
رشت و قزوین و قم و کاشان را
بخرید این وطن ارزان را (3)

یا از زبان بهترین قصیده سرای آن عصر یعنی ملک الشعرای بهار که شهرت نیک خود را تا روزگار ما نیز حفظ کرده است چنین ابیاتی را می خوانیم که بیشتر به بیانیه ای اخلاقی شبیه است تا شعر

اگر تو رخ بگشایی ستم نخواهد شد
زحسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد

برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت
کم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد(4)


ظهور نیما اگرچه به این بازی ناهمخوان لفظ و معنی پایان داد اما به جای آن رمانتیسیسمی وطنی را نشاند که با تعمیم جهان فردی شاعر به جامعه همچنان در صدد ابلاغ آن چیزی بود که در آن روزگار رسالت شاعرانه نام می گرفت. این در حالی بود که در شعر نیما نیز توجه به سوژه ی فردی انسانی کماکان غایب بود و من فردی انسان که او را از جمع متمایز می کند در اکثر آثار او به نفع من جمع گرایی کنار می رفت که نظیر آن را نزد شاعران عرفان گرای قرون گذشته نیز می شد به آسانی جست و جو کرد. گویی شاعر در جایگاه پیامبر عصر جدید وظیفه داشت پیامی قالب گرفته و واحد را به همه ی ابنای بشر برساند و آنها را به سوی هدفی والا به پیش ببرد چنان که در شعر آی آدمها از او این نکته را به شکل بارزی می بینیم

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

یکی از نتایج اولیه ی همین نگاه به شعر است که در شعر نیما به صورت گسست از تجربه های سنتی و تلاش برای خلق یک جهان فردی متبلور می شود. مشکل اساسی اینجاست که در این قرائت از تجدد هر آنچه سنتی است به شکل مانعی در برابر پیشرفت گفتمان جدید جلوه می کند و از این رو پیدایش شعر نیمایی به پیدایش دعوای کهنه و نو منجر می شود که تا سال ها بر فضای ادبی کشور سنگینی می کند. به این ترتیب طرد نگاه سنتی و ایجاد تقابل دوتایی میان سنتی و مدرن ، شعر نیما را به شعری بدل کرده است که دارای تناقض درونی است و مدام با ماده ی خامی که خود ان را تشکیل داده است می ستیزد. این سخن به معنای نفی تلاش های برجسته ی این شاعر بزرگ در مسیر ترجمان اندیشه ی تجددخواهی به معرفت شعری نیست . بلکه تنها به تناقضی اشاره دارد که از رهگذر موج اول تجددخواهی دامنگیر شعر معاصر ما شده است. در هر صورت شعر نیما بیشتر به سبب آن که آغاز مرحله ی جدیدی در خودیابی شعر ایران است اهمیت زیادی دارد اما آنچه در سال های اخیر توسط گروهی از شاعران تحت عنوان تئوری بازگشت به نیما و طرح ظرفیت های کشف ناشده ی شعر نیمایی مطرح می شود به سبب انتقال تناقض های شعر نیما به روزگار ما جای شگفتی و دریغ دارد.
به هر روی ویژگی این موج اولیه ی تجددخواهی را می توان در یک کلام شیفتگی نسبت به اندیشه ی رنسانس به همراه شناخت اندک از زیربناهای این اندیشه یعنی نگرش دهری به جهان و انسان محوری به همراه خردگرایی ابزاری دانست که در نهایت رویکرد جامعه ی آن روزگار به تجدد را به رویکردی منحصر در میان روشنفکران بدل کرده و در همه گیر کردن پروژه ی روشنگری در جامعه ی ایران ناکام می ماند.
ویژگی موج دوم تجددخواهی که از آغاز دهه ی 30 در فضای فکری ایران نمودهای خود را یافته است نگاه ایدئولوژیک است. در این دوره نیز ایدئولوژی نقش جداکننده ی مرز خوب و بد ، پسندیده و ناپسند را در جامعه ایفا می کند. تسلط تفکر چپ بر فضای فکری جامعه در این دوران شعری را رقم می زند که مساله ی آن بیش از آن که چیستی شعر باشد، کارکرد اجتماعی آن است. این نکته حتا نزد متفکران راست گرایی چون مینوی و خانلری هم دیده می شود. با این تفاوت که نگاه آنها به تاثیرگذاری شعر در جامعه با نگاه چپ هایی چون شاملو، فروغ و دیگر ستارگان شعر دهه ی 40 که به برانگیختن توده ها رغبت دارند زاویه می سازد. اما به هر حال در هر دو گروه نتیجه یکی است. ایجاد تقابل بین سخن اخلاقی با غیر آن. اوج این تقابل دوتایی را می توان در شعر شاملو جست و جو کرد که به رغم ارزش های انکار ناپذیرش در حصار این محکوم کردن هر کس غیر از خود محصور می ماند آنجا که می نویسد

من کلام ِ آخرین را
بر زبان جاری کردم
همچون خون ِ بی‌منطق ِ قربانی
بر مذبح
یا همچون خون ِ سیاوش
(خون ِ هر روز ِ آفتابی که هنوز برنیامده است
که هنوز دیری به طلوع‌اش مانده است
یا که خود هرگز برنیاید).

همچون تعهدی جوشان
کلام ِ آخرین را
بر زبان
جاری کردم
و ایستادم
تا طنین‌اش
با باد
پرت‌افتاده‌ترین قلعه‌ی خاک را
بگشاید.



اسم ِ اعظم
(آن‌چنان
که حافظ گفت)

و کلام ِ آخر
(آن‌چنان
که من می‌گویم).

همچون واپسین نفس ِ بره‌یی معصوم
بر سنگ ِ بی‌عطوفت ِ قربان‌گاه جاری شد

و بوی خون
بی‌قرار
در باد
گذشت.(5)

این ویژگی شعرهای دهه ی چهل در کنار گرایش مسلطی که در این نوع شعر هنوز شعر را در خدمت چیزی غیر از تولید زیبایی و کشف لحظه های نادیدنی می خواست بازتاب دهنده ی موقعیت موج دوم تجدد در جامعه ی ایران است. موقعیت جامعه ای که تازه تازه در آن طبقه ی متوسط شهرنشین شکل می گیرد و برای این شکل گرفتن خود را ناگزیر از مصرف کردن ایدئولوژی های از پیش موجود وارداتی حس می کند. جامعه ای که هنوز باید تاوان بسیاری برای عدم توازن آحاد خود با نظریه های وارداتی بپردازد.
در شعر این دوران اگرچه بارقه هایی از جدی گرفتن سوژه ی انسانی به چشم می آید و به خصوص در آثار فروغ، نصرت رحمانی و یدالله رویایی می توان به وضوح وضعیت سوژگی را مشاهده کرد اما به واقع این سوژگی تحت سیطره ی دو فراروایت بزرگ قرار گرفته و خاصیت خود را از دست می دهد. در مورد فروغ و نصرت رحمانی این فراروایت بزرگ از همان نگاه ایدئولوژیک و جمع گرا ناشی می شود که مانع از پرداختن کامل شاعر به جهان منحصر به فرد درون خویش است و در مورد یدالله رویایی تمایل به ایده ی تعمیم گر عرفان، اگرچه از نوع زمینی و سکولار آن، شعر را از پرداختن به زیست این جهانی شاعر باز می دارد.
حال باید دید ویژگی دوران سوم که در اینجا از ان به موج سوم تجددخواهی تعبیر کرده ایم چیست؟ در این دوران سوم مقارن افول همزمان ایدئولوژی های ملی، اشتراکی و لیبرال در سپهر اندیشه ی غربی ، انسان متفکر ایرانی خود را با وضعی روبه رو می بیند که حاصل التقاط میان این اندیشه هاست. این وضع شاعر را بر آن می دارد که با حفظ مفهوم فردیت مدرن به ذات متکثر فرد انسانی پی برده و جنبه های گوناگونی را که تا پیش از این به جهت منع اخلاق ایدئولوژیک از همان ابتدا مورد نفی قرار می داد این بار در شعر و اندیشه ی خود دخیل کند. پذیرش تکثر که با این استدلال گوهر پربهای این دوران جدید به شمار می رود شاعر دوران ما را از قیدهای بسیاری رهانده است که از ان جمله می توان به رسالت پیامبرگونه ای اشاره کرد که در هر دو موج قبلی تجدد بر دوش شاعر گذاشته شده بود و این باور عمومی را پدید اورده بود که هر شعر باید الزاما تغییر دهنده ی چیزی در نگرش عمومی جامعه باشد و به این ترتیب می خواست شعر را به وسیله ای برای پیشبرد تجددخواهی تبدیل کند.
در نگرش جدید شاعر کسی است که بتواند با خلق دنیایی جدید در عرض دنیای موجود ذات متکثر چیزها را کشف کند و هر چه بیشتر در اختیار خواننده ی خود قرار دهد. او دیگر نه مقید به حفظ سنت است و نه در ستیز با سنت، سنت را مانند هر چیز موجود دیگری به وسیله ای تبدبل می کند برای بیان وجوه مختلف زیست اجتماعی خود ، همان طور که با ایدئولوژی ، فرهنگ جهانی ، تبلیغات، آثار ادبی گذشتگان و هر چیز موجود دیگری چنین برخوردی دارد.
به این ترتیب موج سوم تجددخواهی دیگر از شعر انتظار ندارد که محملی برای اندیشه های بزرگ و دوران ساز باشد. در این سپهر جدید اندیشه، شاعر کاشف زیبایی در چیزهایی است که معمولا زیبا به نظر نمی رسند یا لااقل وجه زیبای انها از چشم اکثر مردم پنهان مانده است. او با این زیبایی های ابداعی است که جهان ویژه ی خود را خلق می کند و رفته رفته با عادت دادن گوش و هوش مخاطبان خود به این زیبایی نهفته در تکثر و التقاط راه را بر پیدایش انسانی طراز نوین که در خور این جهان جدید باشد می گشاید.
یکی از اولین نمونه های چنین رویکردی به شعر را می توان در مجموعه ی خطاب به پروانه ها از رضا براهنی یافت . براهنی در شعرهای شاخص این مجموعه مانند از هوش می و نگاه چرخان با در هم کوبیدن خصلت رسانگی شعر آن را به منظری پر شتاب برای تماشای لحظه های زیست انسانی بدل می کند . در پاره ای از نگاه چرخان می خوانیم

همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
بر روی برگها و، در "درکه" وَ باد می وزد وَ برف می بارد وَ من تنها نیستم
هر روز از گلفروشی"امیر آباد" یک شاخه گل می خریدم تنها یک شاخه
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _
و موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
سیگار می کشم می خندی هر روز یک شاخه گل
آنگاه یاد زمان هایی می افتم که یک الف بچه بودم
و در زمستان های تبریز
کت پدرم را به جای پالتو می پوشیدم
و با برادر آبی چشمم از تونلِ برف ها تا راه های مدرسه را می دویدم
و می گریستم زیرا که می گفتند: این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _
و با برادر آبی چشمم تا راههای مدرسه را می دویدم
_ این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد _
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _(6)

نگاه شاعر و به تبع آن نگاه خواننده در این شعر بر مناظر گوناگونی می گذرد که در مجموع حامل پیام مشخصی نیست اما در عین حال درست مثل زمانی که در زندگی پر شتاب امروزی رو به روی تلویزیون می نشینیم و شبکه های مختلف را مرور می کنیم حسی آشنا را در مخاطب بر می انگیزد که می تواند به فراخور حال او به اندیشه ای تبدیل شود. در واقع این شعر خواننده ی خود را به فکر کردن فرا می خواند و این ویژگی دور جدید تجدد در جامعه ی ایران است. دعوت به اندیشیدن فردی و بازشناسی جهان از طریق تجربه ی شخصی. به این ترتیب است که تجدد ایرانی از مرحله ی مصرف کنندگی خارج می شود تا آرام آرام مهارت تولید تفکر را بیاموزد. و این برای ملتی که چند صد سال را به پخته خواری و درگیری با سنت گذرانده است دستاورد کمی نیست. با این همه باید اذعان داشت که چون بنا بر آنچه گفته شد شعر ایران تا پیش از دوره ی حاضر هیچ گاه مفهوم فردیت مدرن را به تمامی تجربه نکرده است تناقض محوری این دوران در این نکته نهفته است که شاعر ایرانی همزمان باید سوژه ی فردی استعلایی خود را کشف کند و در عین حال به فراخور اجبار زمانه با شکستن این سوژه و دور کردن آن از ذات استعلایی و تعمیم پذیرش مانع از ترویج دوباره ی کهن الگوهای جامعه ی پدرسالار شود. بهترین نمونه های شعر امروز ما با پاسخ دادن به چنین تناقضی است که به عرصه رسیده اند. به همین دلیل است که در همان شعر که از براهنی نقل کردیم تکنیک کولاژ به خدمت شاعر در می آید تا تکه سوژه های استعلایی حاصل شده از نگاه به دوران های مختلف تجربه ی شخصی شاعر با قرار گرفتن در کنار یکدیگر مجموعه ای متکثر و نامتعین را سر و سامان دهند.
همین ویزگی در شعر شاعران نسل جدید نیز به وضوح به چشم می آید. در اینجا دیگر تجربه ی شخصی شاعر است که با آن سر و کار داریم. با این تجربه است که ارجاع به سوژه ی استعلایی تاریخ وجهی فردی به خود می گیرد و تاریخ از نگاه متکثر شاعر دوباره نوشته می شود. به این ترتیب پاسخ این شاعران به تناقض موصوف ساختن و ویران کردن همزمان سوژه ی فردی در قالب یک متن مشخص است .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ قرّة العین، طاهره، دیوان اشعار، نشر بنیاد کتابهای سوختۀ ایران، ص 66

2 ـ آرین پور، یحیى، از صبا تا نیما( دو جلد ) ، زوار – تهران، ص 68
3 ـ براون، ادوارد جی، مطبوعات و شعر مدرن فارسی، كمبریج: انتشارات دانشگاه كمبریج، 1914، ، صص 215 – 213.
4 ـ گلبن ، محمد ، بهار و ادب فارسی ( دو جلد ) ، تهران ، کتابهای جیبی 1355 ص 143
5 ـ شاملو، احمد، ابراهیم در آتش، نشر مروارید، تهران، ص 19. شعر واپسین تیر ترکش،
6 ـ براهنی، رضا، خطاب به پروانه ها، نگاه چرخان صص 78 ـ 80، نشر مرکز، تهران، 1374

*****
ــ این مقاله برای فصلنامه تلاش 35 نوشته شده است.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:55 نويسنده سامان سپنتا |

به بزغاله گفتند : بگریز ! گفتا:                            که قصاب از پی کجا می گریزم؟

بیت بالا از متن یکی از قصاید خاقانی بیرون آمده است .اگر در تعریف معمول "داستانک" کمی توسع بدهیم ؛ آن وقت این بیت می تواند مصداق زیبایی از یک داستانک باشد . داستانکی با پنج جمله ی کوتاه . نمونه ی درخشانی از فشرده گویی .

حال اگر اندکی پیرامون این بیت و ظرافت هایش تامل کنیم ؛ زیبایی های نهفته ی آن را بیشتر درخواهیم یافت و به نبوغ گوینده اش بیشتر پی خواهیم برد :

به بزغاله می گویند : بگریز ! می گوید : {که قصاب از پی} کجا می گریزم ؟ یعنی : 1 – قصاب به دنبال من است کجا بگریزم 2 – قصاب از رگ و پی من است ، در خود من است دیگر به کجا می توانم فرار بکنم ؟

حالا توجه تان را به این نکته جلب می کنم: لابد در گذارتان به قصابی ها دیده اید که لاشه ی گوسفند یا گوساله ای را "از پی" به قلاب مخصوص آویزان کرده اند ؛ با این بیان دوباره به بیت بنگرید : بزغاله می گوید : 3 - "قصاب از پی" مرا " همین حالا " آویزان کرده به کجا می توانم فرار کنم ؟

حال اگر فعل مصرع یعنی {می گریزم} را "بگریزم" (مضارع التزامی) معنا کنیم ، یک بعد از معنا روشن می شود و اگر به همین صورت {می گریزم} یعنی مضارع اخباری معنا کنیم بعدی دیگر روشن خواهد شد . در صورت دوم ، بزغاله _ از خودش _ می پرسد : من به کجا دارم می گریزم وقتی که قصاب از رگ و پی من بوده و همین حالا مرا از قلابش آویزان کرده است ؟



ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 16:37 نويسنده سامان سپنتا |