تبليغاتX
سَبَخ زار
ویرگول جمعه پانزدهم آبان 1388 8:29

درخت

درخت کال کلاه مخملی

همه ی خواهرهایش را گذاشت در طبق اخلاص و

خودش نشست میان دو جمله ی معترض

و با فشار دو لیمو

انتحار کرد

سامان سپنتا  | |

روسیاهم بکن زغال سفید چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 15:22
کفش هایم را کجا پوشیده ام

که تازه رسیده ام به جنین مرد ه ی یک سنگ؟

هزار سال ِ سگی دیر کرده ام انگار

گیر کرده ام انگار

 

هاااااااا ی ی ی!!!

کجایی زغال ِ اَخته!؟

برایم ویار بیار

لای دلم پاره های جگر ، مانده

برایم خلال بیار

خودت را کوک بکن با وَنگ وَنگ کلیسای کودنم

سامان سپنتا  |

حلق پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 11:12

یادم باشد از کشتارگاه که می آیم

یک حلق آکبند بیاورم

حلقی که گوسفند نباشد

اسماعیل نباشد

حسنک وزیر نباشد

حلقی که حلق نماند

بشود دست

بزند به شانه ی شرم الشیخ

و گلیم خدا را بعد از یک شب جمعه ی نفس گیر

بردارد ببرد قالیشویی سلیمان

و باز ، دست نماند

بشود حلق

ردّ فروغ را بگیرد:

(( و مردم محله ی کشتارگاه...

سامان سپنتا  |

زن پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 7:59

و زَنی با سینه ی موسمی

که انگشتان فسفری اش

ماه را به کلاس اکابر می بُرد

و میان دو گوش افق ، رَخت می آویخت

عصاره ی ایجاز بود و دلیل هلهله ی رخت ها

و خدا را خلاصه کرده بود

توی یک هجای مُورَّب


از گورستان برگشت

و رفت تا "جای خالی سلوچ" را پُر کند



سامان سپنتا  |

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 7:53
یکی می آید

پیراهن کاهی ام را باز می کند

هفت حرف اُریب

می چپاند توی شَلیته ام

و نمی رود

یکی نمی آید

ریش اَرَشمیدُس را می گیرد

از وانِ مُدِرنیته می کشد بیرون

می گذارد زیر آفتاب اَمُرداد

و برای فیل مثنوی

یک دست شمعدان طلا نذر می کند


سامان سپنتا  |

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 7:51
به شباهت نارنجی ات فکر می کنم

وقتی بلند می شوی روی پلّه ی حاشا

پای سوال اردشیر درازدست.

شیرین لب - شکری با نگاه پَخ!

به یک شباهت نیلی فکر می کنم

وقتی کجای کودکی ام را می گیری

تا به رنگ مادرم برسی





سامان سپنتا  |