|
|
||||||||||||
|
گر نشان زندگی جنبندگی ست
خار در صحرا سراپا زندگی ست هم جُعَل زنده ست هم پروانه لیک فرق ها از زندگی تا زندگی ست (لا ادری)
روزی این حنجره آوازی داشت به افق پنجره ی بازی داشت قفس سینه اگر می شد باز مرغ این غمکده پروازی داشت شب همه شب به نوا سر می کرد روز با زمزمه آغازی داشت نغمه در نغمه غزل می پرداخت پرده در پرده دل سازی داشت دم که می زد ز نیستان می زد نای و نی در گره رازی داشت شاخه در شاخه هم آغوش نسیم چون شباو یز شب آوازی داشت غصه با جام جهان بین می گفت قصه با مست سراندازی داشت مرغک من شده خاموش ای کاش این سرانجام سر آغازی داشت "مشفق کاشانی" ...
آن که در خونش طلا بود و شرف شانه ای بالا تکاند و جام زد چتر پولادین ناپیدا به دست رو به ساحل های دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم آب ها از آسیا افتاد لیک باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب زآن چه حاصل ؟ جز دروغ و جز دروغ؟ زین چه حاصل؟ جز فریب و جز فریب؟
باز می گویند فردای دگر صبر کن تا دیگری پیدا شود کاوه ای پیدا نخواهد شد امید کاشکی اسکندری پیدا شود
(م . امید) خیز و در کاسه ی زر ، آب طربناک انداز
پیش تر زان که شود کاسه ی سر ، خاک انداز هیچ مرغی ، اشتری را بی خرد!
رسم مهمانش به خانه می بَرَد چون به خانه ی مرغ ، اشتر پا نهاد خانه ویران گشت و سقف اندر فتاد "مثنوی مولوی" و فنجان بود و فنجان بود و فنجان بود و فنجان بود و فنجان بود و فنجان بود و فنجان بود و فنجان بود {صدای سی دی خش دار می آمد - نمی چرخید گویا تا بگوید ها کمی چرخید }: بعدش استکان در زیر فنجان بود و بی جان بود و بی جان بود و بی جان بود و بی جان بود و بی جان بود و فنجان دسته اش را دست آن زن داده بود و داده بود و داده بود و داده بود و داده بود و داده بود و داده بود و همچنان می داد و می رقصید و سی دی همچنان یک ریز و پی در پی تپق می زد تپق می زد تپق می زد تپق می زد تپق می زد تپق می زد تپق می زد...
به بزغاله گفتند : بگریز ! گفتا: که قصاب از پی کجا می گریزم؟
بیت بالا از متن یکی از قصاید خاقانی بیرون آمده است .اگر در تعریف معمول "داستانک" کمی توسع بدهیم ؛ آن وقت این بیت می تواند مصداق زیبایی از یک داستانک باشد . داستانکی با پنج جمله ی کوتاه . نمونه ی درخشانی از فشرده گویی . حال اگر اندکی پیرامون این بیت و ظرافت هایش تامل کنیم ؛ زیبایی های نهفته ی آن را بیشتر درخواهیم یافت و به نبوغ گوینده اش بیشتر پی خواهیم برد : به بزغاله می گویند : بگریز ! می گوید : {که قصاب از پی} کجا می گریزم ؟ یعنی : 1 – قصاب به دنبال من است کجا بگریزم 2 – قصاب از رگ و پی من است ، در خود من است دیگر به کجا می توانم فرار بکنم ؟ حالا توجه تان را به این نکته جلب می کنم: لابد در گذارتان به قصابی ها دیده اید که لاشه ی گوسفند یا گوساله ای را "از پی" به قلاب مخصوص آویزان کرده اند ؛ با این بیان دوباره به بیت بنگرید : بزغاله می گوید : 3 - "قصاب از پی" مرا " همین حالا " آویزان کرده به کجا می توانم فرار کنم ؟ حال اگر فعل مصرع یعنی {می گریزم} را "بگریزم" (مضارع التزامی) معنا کنیم ، یک بعد از معنا روشن می شود و اگر به همین صورت {می گریزم} یعنی مضارع اخباری معنا کنیم بعدی دیگر روشن خواهد شد . در صورت دوم ، بزغاله _ از خودش _ می پرسد : من به کجا دارم می گریزم وقتی که قصاب از رگ و پی من بوده و همین حالا مرا از قلابش آویزان کرده است ؟
ادامه مطلب |
||||||||||||