درخت
درخت کال کلاه مخملی
همه ی خواهرهایش را گذاشت در طبق اخلاص و
خودش نشست میان دو جمله ی معترض
و با فشار دو لیمو
انتحار کرد
که تازه رسیده ام به جنین مرد ه ی یک سنگ؟
هزار سال ِ سگی دیر کرده ام انگار
گیر کرده ام انگار
هاااااااا ی ی ی!!!
کجایی زغال ِ اَخته!؟
برایم ویار بیار
لای دلم پاره های جگر ، مانده
برایم خلال بیار
خودت را کوک بکن با وَنگ وَنگ کلیسای کودنم
یادم باشد از کشتارگاه که می آیم
یک حلق آکبند بیاورم
حلقی که گوسفند نباشد
اسماعیل نباشد
حسنک وزیر نباشد
حلقی که حلق نماند
بشود دست
بزند به شانه ی شرم الشیخ
و گلیم خدا را بعد از یک شب جمعه ی نفس گیر
بردارد ببرد قالیشویی سلیمان
و باز ، دست نماند
بشود حلق
ردّ فروغ را بگیرد:
(( و مردم محله ی کشتارگاه...
و زَنی با سینه ی موسمی
که انگشتان فسفری اش
ماه را به کلاس اکابر می بُرد
و میان دو گوش افق ، رَخت می آویخت
عصاره ی ایجاز بود و دلیل هلهله ی رخت ها
و خدا را خلاصه کرده بود
توی یک هجای مُورَّب
از گورستان برگشت
و رفت تا "جای خالی سلوچ" را پُر کند
پیراهن کاهی ام را باز می کند
هفت حرف اُریب
می چپاند توی شَلیته ام
و نمی رود
یکی نمی آید
ریش اَرَشمیدُس را می گیرد
از وانِ مُدِرنیته می کشد بیرون
می گذارد زیر آفتاب اَمُرداد
و برای فیل مثنوی
یک دست شمعدان طلا نذر می کند
وقتی بلند می شوی روی پلّه ی حاشا
پای سوال اردشیر درازدست.
به یک شباهت نیلی فکر می کنم
وقتی کجای کودکی ام را می گیری
تا به رنگ مادرم برسی
